تبليغاتX
گذرسيـــــــدعلی
گذرسيـــــــدعلی
.
نوشته شده در تاریخ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 توسط سیدعلی(احسان)گتمیریان

دختر فکر بکر من، غنچه‌ لب چو واکند
از نمکين کلام خود حق نمک ادا کند

طوطي طبع شوخ من گر که شکرشکن شود
کام زمانه را پر از شکر جان‌فزا کند

بلبل نطق من ز يک نغمه‌ي عاشقانه‌اي
گلشن دهر را پر از زمزمه و نوا کند

خامه‌ي مشک‌ساي من گر بنگارد اين رقم
صفحه‌ي روزگار را مملکت ختا کند

مطرب اگر بدين نمط ساز طرب کند گهي
دايره‌ي وجود را جنت دل‌گشا کند

منطق من هماره بندد چو نطاق نطق را
منطقه‌ي حروف را منطقة‌السما کند

شمع فلک بسوزد از آتش غيرت و حسد
شاهد معني من ار جلوه‌ي دلربا کند

نظم برد بدين نسق از دم عيسوي سبق
خاصه دمي‌ که از مسيحانفسي ثنا کند

وهم به اوج قدس ناموس اله کي رسد؟
فهم که نعت بانوي خلوت کبريا کند؟

ناطقه‌ي مرا مگر روح قُدُس کند مدد
تا که ثناي حضرت سيدة‌النسا کند

فيض نخست و خاتمه، نور جمال فاطمه
چشم دل ار نظاره در مبدأ و منتها کند

صورت شاهد ازل، معني حسن لم‌يزل
وهم چگونه وصف آيينه‌ي حق‌نما کند؟

مطلع نور ايزدي، مبدأ فيض سرمدي
جلوه‌ي او حکايت از خاتم انبيا کند

بسمله‌ي صحيفه‌ي فضل و کمال معرفت
بلکه گهي تجلي از نقطه‌ي تحت «با» کند

دايره‌ي شهود را نقطه‌ي ملتقي بود
بلکه سزد که دعوي «لو کشف الغطا» کند

حامل سرّ مستسر، حافظ غيب مستتر
دانش او احاطه بر دانش ماسوي کند

عين معارف و حکم، بحر مکارم و کرم
گاه سخا محيط را قطره‌ي بي‌بها کند

ليله‌ي قدر اوليا، نور نهار اصفيا
صبح، جمال او طلوع از افق علا کند

بضعه‌ي سيد بشر، ام ائمه‌ي غرر
کيست جز او که همسري با شه لافتي کند؟

وحي نبوتش نسب، جود و فتوتش حسب
قصه‌اي از مروتش سوره‌ي «هل اتي» کند

دامن کبرياي او دسترس خيال، ني
پايه‌ي قدر او بسي پايه به زير پا کند

لوح قدر به دست او، کلک قضا به شست او
تا که مشيت الهيه چه اقتضا کند

در جبروت حکمران، در ملکوت قهرمان
در نشئات «کن‌ فکان» حکم «بما تشا» کند

عصمت او حجاب او عفت او نقاب او
سرّ قدم حديث از آن ستر و از آن حيا کند

نفخه‌ي قدس بوي او، جذبه‌ي انس خوي او
منطق او خبر ز «لاينطق عن هوي» کند

قبله‌ي خلق روي او، کعبه‌ي عشق کوي او
چشم اميد سوي او، تا به که اعتنا کند

بهر کنيزي‌اش بود زهره کمينه مشتري
چشمه‌ي خور شود اگر چشم سوي سها کند

«مفتقرا» متاب رو از در او به هيچ سو
زآنکه مس وجود را فضه‌ي او طلا کند

آیت ‏الله شیخ محمدحسین غروی اصفهانی (کمپانی)

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 توسط سیدعلی(احسان)گتمیریان

يادم نمي رود چه در آن كوچه‌ها گذشت
من غرق خنده، حيف غمي جان‌فزا رسيد...

با مادرم كه نازتر از هر فرشته بود
رد مي‌شديم تا كه به ما بي حيا رسيد

ديوار سنگ و سطح زمين سنگ و كوچه سنگ
نامرد سنگ و با دل سنگش به ما رسيد

دستي سياه از سر من بي هوا گذشت
دستي به روي مادرمان بي‌هوا رسيد

ديدم كه زخم بر رخ مادر نشسته است
دستي غروز كودكيم را شكسته است...


پي‌نوشت:

۱. الهي بشكند دستش...

۲. لعن علي عدوك يا علي
اولـي و دومـي و سـومي

۳. ممنون از حاج اصغر حبيبي

۴. ايام فاطميه اول، ايم شهادت حضرت صديقه طاهره سلام الله عليها را خدمت شا رفقاي دلسوخته تسليت عرض مي‌كنم.


برچسب‌ها: فاطميه, حضرت فاطمه سلام الله عليها, الهي بشكند دست مغيره, بي بي دو عالم
نوشته شده در تاریخ شنبه پنجم فروردین 1391 توسط سیدعلی(احسان)گتمیریان
چشم انتظار

روزها نو نشده! كهنه تر از ديروز است
گر كند يوسف زهرا نظري، نوروز است!

لحظه ها در تپش تاب و تب آمدنش
آسمان چشم به راه قدمش، هر روز است

اي خدا كاش شود سال نوام عيد فرج
كه نگاهم نگران، منتظر آن روز است...


پي‌نوشت:

- آغاز سال جديد رو به همه رفقاي گلم تبريك عرض مي‌كنم، انشاالله خبر شهادت يكي يكي تون رو وقتي تو بهشت كنار شهدا هستم، بشنوم!

- از تمامي رفقاي گل كه تو كامنتاي عمومي و خصوصي ابراز محبت داشتن متشكرم

- آينده به نام تو رقم خواهد خورد
  بر باورمان جمعه قسم خواهد خورد

  روزي كه بهار با تو آغاز شود
  نوروز تصنعي به هم خواهد خورد (با تشكر از آقا مهدي شيرازي)

- خوش به حال سال ۹۰ كه ماه دوازدهمش رو ديد و عمرش به سر رسيد، مي ترسم ماه دوازدهمم رو نبينم و عمرم به سر برسه! ( با تشكر از علي خان مدح خوان)


برچسب‌ها: نوروز90, خدايي‌هست, انتظار, درددل
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 توسط سیدعلی(احسان)گتمیریان

نسیم دانه را از دوش مورچه انداخت، مورجه دوباره دانه را بر دوشش گذاشت و به خدا گفت:

گاهی یادم می رود که هستی، کاش بیشتر نسیم می وزید...


پی‌نوشت:

- ممنون از ابوالفضل صابری

- سلام را-- جان! اخوی! اگه من کربلا برم کربلا کجا بره!


برچسب‌ها: خدایی هست
نوشته شده در تاریخ دوشنبه هشتم اسفند 1390 توسط سیدعلی(احسان)گتمیریان

در یکی از روزهای سال 1362 ، زمانی آیت الله خامنه ای ، رییس جمهور وقت ، برای شرکت در مراسمی از ساختمان ریاست جمهوری ، واقع در خیابان پاستور خارج می شد ، در مسیر حرکتش تا خودرو ، متوجه سر و صدایی شد که از همان نزدیکی شنیده می شد.

 صدا از طرف محافظ ها بود که چند تای شان دور کسی حلقه زده بودند و چیز هایی می گفتند. صدای جیغ مانندی هم دائم فریاد می زد : «آقای رییس جمهور! آقای خامنه ای! من باید شما را ببینم» . رییس جمهور از پاسداری که نزدیکش بود پرسید: «چی شده ؟ کیه این بنده خدا؟» پاسدار گفت: «نمی دانم حاج آقا! موندم چطور تا این جا تونسته بیاد جلو.ٰ» پاسدار که ظاهرا مسئول تیم محافظان بود ، وقتی دید رییس جمهور خودش به سمت سر و صدا به راه افتاد ، سریع جلوی ایشان رفت و گفت: « حاج آقا شما وایسید ، من می رم ببینم چه خبره» بعد هم با اشاره به دو همراهش ، آن ها را نزدیک رییس جمهور مستقر کرد و خودش رفت طرف شلوغی. کمتر از یک دقیقه طول کشید تا برگشت و گفت: «حاج آقا ! یه بچه اس. می گه از اردبیل کوبیده اومده این جا و با شما کار واجب داره . بچه ها می گن با عز و التماس خودشو رسونده تا این جا. گفته فقط می خوام قیافه آقای خامنه ای رو ببینم ، حالا می گه می خوام باهاش حرف هم بزنم».

 رییس جمهور گفت: « بذار بیاد حرفش رو بزنه. وقت هست».

 لحظاتی پسرکی 12-13 ساله از میان حلقه محافظان بیرون آمد و همراه با سرتیم محافظان ، خودش را به رییس جمهور رساند. صورت سرخ و سرما زده اش ، خیس اشک بود . هنوز در میانه راه بود که رییس جمهور دست چپش را دراز کرد و با صدای بلند گفت: «سلام بابا جان! خوش آمدی» پسر با صدایی که از بغض و هیجان می لرزید ، به لهجه ی غلیظ آذری گفت: « سلام آقا جان! حالتان خوب است؟» رییس جمهور  دست سرد و خشکه زده ی پسرک را در دست گرفت و گفت :« سلام پسرم! حالت چطوره؟» پسر به جای جواب تنها سر تکان داد. رییس جمهور از مکث طولانی پسرک فهمید زبانش قفل شده. سرتیم محافظان گفت :« اینم آقای خامنه ای! بگو دیگر حرفت را » ناگهان رییس جمهور با زبان آذری سلیسی گفت: « شما اسمت چیه پسرم؟» پسر که با شنیدن گویش مادری اش انگار جان گرفته بود ، با هیجان و به ترکی گفت:« آقاجان! من مرحمت هستم. از اردبیل  تنها اومدم تهران که شما را ببینم.»

 آقای خامنه ای دست مرحمت را رها کرد و دست رو ی شانه او گذاشت و گفت:‌« افتخار دادی پسرم. صفا آوردی . چرا این قدر زحمت کشیدی؟ بچه ی کجای اردبیل هستی؟» مرحمت که حالا کمی لبانش رنگ تبسم گرفته بود گفت: « انگوت کندی آقا جان! » رییس جمهور پرسید: « از چای گرمی؟» مرحمت انگار هم ولایتی پیدا کرده باشد تندی گفت: « بله آقاجان! من پسر حضرتقلی هستم» .آقای خامنه ای گفت: « خدا پدر و مادرت رو برات حفظ کنه.»

مرحمت گفت: « آقا جان! من از ادربیل آمدم تا این جا که یک خواهشی از شما بکنم.» رییس جمهور عبایش را که از شانه راستش سر خوره بود درست کرد و گفت: « بگو پسرم. چه خواهشی؟»

-آقا! خواهش می‌کنم به آقایان روحانی و مداحان دستور بدهید که دیگر روضه حضرت قاسم(ع) نخوانند!

-چرا پسرم؟

مرحمت به یک باره بغضش ترکید و سرش را پایی انداخت و کلماتی بریده بریده گفت: « آقا جان ! حضرت قاسم(ع)  13 ساله بود که امام حسین(ع) به او اجازه داد برود در میدان و بجنگد، من هم 13 سلم است ولی فرمانده سپاه اردبیل اجازه نمی‌دهد به جبهه بروم . هر چه التماسش می‌گوید 13 ساله‌ها را نمی‌فرستیم. اگر رفتن 13 ساله ها به جنگ بد است، پس این همه روضه حضرت قاسم(ع) را چرا می خوانند؟ » حالا دیگر شانه های مرحمت آشکارا می لرزید.  رییس جمهور دلش لرزید.  دستش را دوباره روی شانه مرحمت گذاشت و گفت:« پسرم! شما مگر درس و مدرسه نداری؟ درس خواندن هم خودش یک جور جهاد است» مرحمت هیچی نگفت. فقط گریه کرد و این بار هق هق ضعیفی هم از گلویش به گوش می رسید.

رییس جمهور مرحمت را جلو کشید و در آغوش گرفت و رو به سرتیم محافظانش کرد و گفت :« آقای...! یک زحمتی بکش با آقای ... تماس بگیر بگو فلانی گفت این آقا مرحمت رفیق ما است. هر کاری دارد راه بیاندازید. هر کجا هم خودش خواست ببریدش.بعد هم یک ترتیبی هم بدهید برایش ماشین بگیرند تا برگردد اردبیل. نتیجه را هم به من بگویید»

آقای خامنه ای خم شد ، صورت خیس از اشک مرحمت را بوسید و گفت : « ما را دعا کن پسرم. درس و مدرسه را هم فراموش نکن. سلام مرا به پدر و مادر و دوستانت در جبهه برسان» و...

کمتر از سه روز بعد ، فرمانده سپاه اردبیل ، مرحمت را خوشحال و خندان دید که با حکمی پیشش آمد. حکم لازم الاجرا بود. می توانست باز هم مرحمت را سر بدواند و لی مطمئن بود که می رود و این بار از خود امام خمینی حکم می آورد. گفت اسمش را نوشتند و مرحمت بالا زاده رفت در لیست بسیجیان لشکر 31 عاشورا.

 *****

مرحمت به تاریخ هفدهم خرداد 1349 در یک کیلومتری تازه کند «انگوت» در روستای «چای گرمی»، متولد شد. امام که به ایران برگشت ، مرحمت کلاس دوم دبستان بود. 13 ساله که شد ، دیگر طاقت نیاورد و رفت ثبت نام کرد برای اعزام به جبهه. با هزار اصرار و پادرمیانی کردن این آشنا و آن هم ولایتی ، توانست تا خود اردبیل برود ، اما آن جا فرمانده سپاه جلوی اعزامش را گرفت. مرحمت هر چه گریه و زاری کرد فایده ای نداشت. به فرمانده سپاه از طرف آشناهای مرحمت هم سفارش شده بود که یک جوری برش گردانید سر درس و مشقش. فرمانده سپاه آخرش گفت : «ببین بچه جان! برای من مسئولیت دارد. من اجازه ندارم 13 ساله ها را بفرستم جبهه. دست من نیست.» مرحمت گفت : «پس دست کی است؟» فرمانده گفت: «اگر از بالا اجازه بدهند من حرفی ندارم» همه این ها ترفندی بود که مرحمت دنبال ماجرا را نگیرد. یک بچه 13 ساله روستایی که فارسی هم درست نمی توانست صحبت کند ، دستش به کجا می رسید؟ مجبور بود بی خیال شود. اما فقط سه روز بعد مرحمت با دستوری از بالا برگشت .

مرحمت بالازاده تنها یک سال بعد ، در عملیات بدر ، به تاریخ 21 اسفند 1363 با فاصله بسیار کمی از شهادت مرادش ، مهدی باکری ، بال در بال ملائک گشود و میهمان سفره ی حضرت قاسم (علیه السلام) گردید.

از مرحمت بالازاده ، وصیت نامه ای بر جای مانده است که متن کامل آن را در زیر می خوانید. وصیت نامه ای که نشان می دهد روحش نمی توانست در کالبد 13 ساله اش آرام بگیرد:

وصیت نامه مرحمت بالازاده جمعی لشکر عاشورا ،گردان علی اکبر

 به نام خداوند بخشنده مهربان

از اینجا وصیت نامه ام را شروع می‌کنم. با سلام بیکران به پیشگاه منجی عالم بشریت حضرت مهدی(عج) و با سلام بیکران به رهبر مستضعفان، ابراهیم زمان، خمینی بت شکن و با سلام بیکران به مردم ایثارگر و شهید پرور ایران، که همچون امام حسین(ع) و لیلا پسرشان را به دین اسلام قربانی می‌دهند.

آری ای ملت غیور شهید پرور ایران درود بر شما، درود برشما که همیشه در مقابل کفر ایستاده اید و می‌ایستید تا آخرین قطره خونتان.

درود برشما ای ملت ایران، ای مشعل داران امام حسین تا آخرین قطره خونتان از این انقلاب و از رهبر این انقلاب خوب محافظت کنید تا که این انقلاب اسلامی را به نحو احسن به منجی عالم بشریت تحویل بدهید.

و ای پدر و مادر عزیزم اگر این پسرتان در راه اسلام به شهادت برسد، افتخار کنید که شما هم از خانواده شهدا برشمرده می‌شوید. ای پدر و مادر عزیزم از شما تقاضایی دارم اگر من شهید بشوم گریه نکنید. اگر گریه بکنید به شهدای کربلا و شهدای کربلای ایران گریه بکنید تا چشم منافقان کور بشود و بفهمند که ما برای چه می‌جنگیم. حالا معلوم است که راه تنها یک راه است که آن راه هم راه اسلام و قرآن است. و آخر وصیت می‌کنم راه شهیدان را ادامه بدهید و اسلحه شان را نگذارید در زمین بماند.

و مادرم و پدرم چنانچه من می‌دانم لیاقت شهادت را ندارم ولی اگر خداوند بخواهد که شهید بشوم مرا حلال کنید و من هم شهادت را جز سعادت نمی دانم. یعنی هر کس که شهید می‌شود خوش به حالش که با شهدا همنشین می‌شود. و از تمام همسایه‌ها و از هم روستایی هایمان می‌خواهم که اگر از من سخن بدی شنیده اید و کارهای بدی دیده اید حلال بکنید. و برادرانم اسحله ام را نگذارند در جا بماند و خواهرانم با حجاب با دشمنان جنگ کنند. خدایا تو را قسم می‌دهم که اگر گناهانم را نبخشی از این دنیا به آن دنیا نبر.

خدایا خدایا تو را قسم می‌دهم به من توفیق سربازی امام زمان(عج) و نائب برحق او خمینی بت شکن را قرار دهی. تا در راه آنها اگر هزاران جان داشته باشم قربانی بدهم.

 

کربلا کربلا یا فتح یا شهادت

جنگ جنگ تا پیروزی


پی نوشت:

- با تشکر از محمّد شیخ بهایی

نوشته شده در تاریخ دوشنبه هشتم اسفند 1390 توسط سیدعلی(احسان)گتمیریان

حدود یک ماه پیش آخرین دیدارما با سردار احمد سوداگر بود . تازه عمل باز قلب (برای خارج کردن یک ترکش) انجام داده بود. پس از این دیدار به آقای دکتر سلیمانی گفتم سوداگر از نوادر است و خدا را شکر که او زنده مانده و در راه ثبت عظمت دفاع مقدس فعال است. من تاکنون کسی را مانند سوداگر نیافته بودم که معارف عالی دفاع مقدس را اینقدر زیبا و به صورت علمی و آکادمیک طرح کند . کسی که خود نیز از فرماندهان و طراحان عملیات های بزرگ باشد . احمد سوداگر، بارها می گفت دفاع مقدس ما حتی برای ملت خود ما معرفی نشده است و تحصیلکرده های ما جنگ را فقط با نوحه ها و گریه هایش می شناسند و به همین خاطر از آن فاصله گرفته اند. او میان تبلیغات دفاع مقدس را با تبلیغات برای دفاع تفاوت قائل بود و می گفت متأسفانه این دو درهم آمیخته است. بنده در این خصوص نوشته ای را تقدیم خواهم کرد . در اینجا ضمن نثار فاتحه ای به روح این بزرگمرد، به یکی از یادداشت های این سردار ماندگار اشاره می کنم:

"پس از مرگم به پزشك قانوني‌ام بگوييد روح مرا كالبد شكافي كند. بعد از مرگم انگشت‌هاي من را به رايگان در اختيار انگشت نگاري قرار دهيد تا همه بدانند بي‌گناهم. كارت شناسايي‌ام را روي كفنم قرار دهيد و روي تابوتم بنويسيد اين عاقبت كسي است كه صادقانه زيست."


پی‌نوشت:

۱.  به نقل از وبلاگ "آن‌روزهـا" نویسندگان: سیدزین‌العابدین صفوی و جمعی از دوستان دیگر
۲.  جنگ را درشت ننویسیم بلکه درست بنویسیم.


برچسب‌ها: شهیدان, دفاع مقدس, ایثارگری
نوشته شده در تاریخ جمعه پنجم اسفند 1390 توسط سیدعلی(احسان)گتمیریان

نقل شده كه دو نفر از شيعيان در گذرگاهي از بغداد به مجلس بزرگي رسيدند، پرسيدند اين مجلس متعلّق به  كيست؟ گفتند، مجلس درس امام اعظم ابوحنيفه است. راويِ حكايت مي گويد: رفيق من كه اسمش فضل بن حسن بود و مردي متعصّب در مذهب شيعه و در عين حال آدمي بحّاث و با اطلاع از مباني مذهب بود، گفت: من مي روم و با اين مرد مباحثه مي كنم و تا او را ملزم و مجاب نكنم از اين مكان نمي روم. گفتم اين عالم بزرگي است و از عهدۀ بحث با او بر نمي آيي. گفت من معتقد به مذهب حقّم و حق مغلوب نمي شود.

وارد مجلس شديم و نشستيم و در يك فرصت مناسب، فضل از جا برخاست و گفت: « ايّها العالم من برادري دارم كه رافضي است (يعني شيعه است) و من هر چه مي‌خواهم به او بفهمانم كه ابوبكر بعد از پيامبر اكرم ، افضل امّت و خليفۀ به حق بوده قبول نمي كند و مي گويد علي بن ابيطالب، افضل و خليفۀ به حق است . شما يك دليل قاطعي به من ياد بدهيد كه به او بفهمانم و او را به راه راست بياورم. ابوحنيفه گفت به برادرت بگو بهترين و روشن‌ترين دليل اين است كه پيامبر اكرم همواره در ميدان هاي جنگ، آن دو بزرگوار ( ابوبكر و عمر) را كنار خود مي نشاند و علي را مقابل نيزه و شمشير دشمن مي فرستاد و اين نشان مي‌دهد كه آن دو نفر، محبوب پيامبر بوده اند و چون آن حضرت مي خواسته كه آن‌ها بعد از خودش جانشين باشند، آن‌ها را حفظ مي كرد و چون علي را دوست نمی‌داشت طردش مي كرد و به ميدان مي فرستاد تا كشته شود و اين بهترين دليل بر افضليت ابوبكر و عمر است.

فضل گفت: بله من اين را به برادرم مي گويم ولي او از قرآن به من جواب مي‌دهد كه خداوند فرموده است: « خداوند، مجاهدين را بر قاعدين و نشستگان برتري داده و اجري بزرگ براي آنان آماده‌است» و به حكم اين آيه، علي چون مجاهد بوده افضل از ابوبكر و عمر است كه قاعد بوده اند.

ابوحنيفه گفت به او بگو از اين بهتر مي خواهي كه ابوبكر و عمر قبرشان كنار قبر پيامبر و چسبيده به قبر آن حضرت است در حالي كه قبر علي از قبر پيامبر دور افتاده و در عراق است.

فضل گفت: بله اين را هم به برادرم مي گويم امّا او مي گويد آن‌ها غاصبانه در كنار پيامبر اكرم دفن شده‌اند براي اين كه خداوند فرموده است « اي مؤمنان بدون اذن و اجازۀ پيامبر، داخل خانه‌اش نشويد...»  و مي دانيم كه رسول اكرم در خانۀ خودش دفن شده و آن دو نفر بدون اذن در خانۀ آن حضرت دفن شده اند و محل دفن ايشان غصبي است.

ابوحنيفه كه از اين گفتگو سخت ناراحت شده بود تأمّلي كرد و سپس با لحني تند گفت: به اين برادر خبيثت بگو آن‌ها غاصبانه در خانة پيامبر دفن نشده‌اند بلكه عايشه و حفصه كه دختران آن دو بزرگوار و همسران پيامبر بودند و از پيامبر مهريه طلبكار بودند، پدرانشان را در مهرية خودشان دفن كردند.

فضل گفت: بله من اين مطلب را هم به برادرم گفته ام ولي او باز آيه اي براي من مي خواند و مي گويد پيامبر صلي الله عليه و آله به همسرانش بدهكار نبوده براي اين‌كه خداوند فرموده است « اي پيامبر، ما همسران تو را كه مهرشان را پرداخته اي براي تو حلال كرديم» طبق اين آيه، پيامبر اكرم مهريۀ زن هايش را داده بود و وقتي كه از دنيا رفت به زن هايش بدهكار نبوده است .

ابوحنيفه اندكي تأمّل كرد و گفت به اين برادرت بگو درست است كه همسران پيامبر، مهريّه طلبكار نبوده اند اما سهم الارث كه از ماتَرَك پيامبر داشته اند و ماتَرَك  (يعني آنچه پيامبر اكرم بعد از مرگش از خود باقي گذاشته) نيز همين خانه اش بوده و شرعاً سهمي هم از آن خانه به همسرانش مي رسد و چون عايشه و حفصه وارث پيامبر بوده اند پدرانشان را در سهم‌الارث خودشان دفن كرده اند و بنابراين غصبي در كار نبوده است.

فضل گفت: بله من اين را هم به برادرم گفته ام ولي او مي گويد شما آقايان سنّي ها مگر نمي گوييد كه پيامبر ارث نمي گذارد و خودتان حديث نقل مي كنيد كه پيامبر اكرم فرموده است «ما پيامبران اصلاً ارث نمي گذاريم و هر چه از ما باقي مانده صدقه است» پس طبق گفتة خودتان عايشه و حفصه سهم الارث نداشته‌اند. به همان دليلي كه شما حضرت فاطمه را از فدك محروم كرديد و گفتيد پيامبر ارث نمي گذارد آن دو همسر نيز نبايد ارث ببرند . آيا دختر از پدر ارث نمي برد اما همسر از شوهر ارث مي برد؟! حالا بر فرض بپذيريم كه آنها سهم الارث داشته اند، مگر نه اين است كه ميّت اگر فرزند داشته باشد، سهم الارث زوجه اش يك هشتم ماتَرَك مي شود،

در اين جا تمام ماتَرَك پيامبر اكرم يك حجره (اتاق) بوده كه وقتي آن تقسيم بر هشت شود يك قسمت از آن هشت قسمت تقسيم مي شود ميان همسران پيامبر اكرم كه نُه نفر بوده اند و در نتيجه سهم هر يك از عايشه و حفصه به قدر يك وجب هم نمي شود، پس چگونه آن دو هيكل بزرگ در يك وجب زمين جا شده اند؟!

سخن كه به اينجا رسيد ابوحنيفه حسابي از كوره در رفت و با لحني خشم آلود فرياد كشيد اين مرد را بيرون كنيد اين خودش رافضي است و اصلاً برادر هم ندارد.


پی‌نوشت:

- این مت زیبا رو محسن خان احمدپور برام ایمیل کرده


برچسب‌ها: ابوحنیفه, مباحثه, مذهب حقّه
نوشته شده در تاریخ یکشنبه سی ام بهمن 1390 توسط سیدعلی(احسان)گتمیریان

چشم سر را بست باید ای پسر
با دو چشـم دل بـر ایـن دنیـا نگـر

چشم سر با مکر و حیله آشناست
همنشینــی پر مصیبـت، پربـلاست

چشم سر را گر کنی بی بند و قید
می شوی ابلیس را طعمه به صید

چشم سر را چون کنی آزادتر
چشم دل را کرده ای تو تارتـر

هر گنه آغازش از چشم سر است
این دو دیده دشمنی اغواگر اسـت

گر که چشم سر بپوشی از گناه
می کنــی نـورانـی اوراق سـیـاه
.
.
.


پی نوشت:

۱.  در جمعه ۴ دیماه ۷۷ سروده شده
۲.  کاشکی چشمم بدهکار شعرم بود...

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 توسط سیدعلی(احسان)گتمیریان

شیخ و مريدان در بیابان، عربی را سوار بر شتر بدیدند ، شیخ جهت اسکل نمودن وی از او پرسید: آیا این شتر است؟

مرد عرب کمی سرخ و کبود شد و درجا در گذشت!

جمله همه مریدان واله و حیران گشتندی و از شیخ علت را جویا شدندی.

شیخ فرمود: همانا جهت تلفظ " پـــ نه پـــ" بر خود فشار آورد و هلاک شد!


پی نوشت:

۱.  آغاز ۱۱۷۳ سال ولایت حضرت بقیت الله الاعظم روحی لتراب مقدمه الفداه برشما مبارک

۲. "هر کس به ولایت علی شک دارد              با مادر خویش در میان بگذارد!"
****عید الزهرا**** مبارک. 


برچسب‌ها: پ نه پ, عیدالزهرا
نوشته شده در تاریخ دوشنبه دهم بهمن 1390 توسط سیدعلی(احسان)گتمیریان
امام علي عليه السّلام:

خدايا! به تو پناه مي برم از اين كه ظاهرم در چشم مردم نيكو جلوه كند و درونم كه پنهان مي‌دارم زشت باشد.


برچسب‌ها: حديث, امام علي, ع, درددل
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه پنجم بهمن 1390 توسط سیدعلی(احسان)گتمیریان

واي مادرم... مادرم... مادرم...


پي‌نوشت:

- ايام محسنيه تسليت باد.
- واي... مادرم...


برچسب‌ها: ايام محسنيه, قتلگاه امام حسن, ع, بي بي دوعالم, الهي بشكند دست مغيره, شير در زنجير
نوشته شده در تاریخ سه شنبه چهارم بهمن 1390 توسط سیدعلی(احسان)گتمیریان
 

 

لعن الله سقيفه...

 


برچسب‌ها: الهي بشكند دست مغيره
نوشته شده در تاریخ شنبه یکم بهمن 1390 توسط سیدعلی(احسان)گتمیریان

بچه مسلمون!

فتواي امام به قوتش باقيه!

رشدي رو اعدام كن!


پي‌نوشت:

- یا رسول الله! امروز ماتم سرای دل را به نام تو، سیه پوش کرده ایم و نام مبارک تو را با درود و تحیّت بر زبان جاری می سازیم.

- اى کریم اهل بیت علیهم السلام! قلب اندوهگینمان در عزاىت ، دیدار و شفاعتت را در قیامت مى طلبد تا طعم بخشندگى تو را دریابیم.

- السلام علیک یا امام الرئوف! سلام بر تو که مهربانی هایت از شمار زائران انبوهت بسیار بیشتر است. امروز، سلام اشکبار ما با سوختن «اباصلت» همراه شده است.


برچسب‌ها: امام خميني, ره, فتواي امام خميني, سلمان رشدي, شهيد مصطفي مازح, رشدي را اعدام كنيد
نوشته شده در تاریخ جمعه بیست و سوم دی 1390 توسط سیدعلی(احسان)گتمیریان

در روایتى که «شیخ طوسى» از امام حسین(ع) نقل کرده چنین آمده است: نشانه هاى مؤمن پنج چیز است: بجاى آوردن پنجاه و یک رکعت نماز (17 رکعت نماز واجب و 34 رکعت نافله)، زیارت اربعین (امام حسین)، انگشتر به دست راست نهادن، پیشانى را به هنگام سجده بر خاک گذاردن و بسم اللّه الرّحمن الرّحیم را در نماز بلند گفتن.

متن کامل زیارت اربعین:

اَلسَّلامُ عَلى وَلِىِّ اللَّهِ وَ حَبیبِهِ
سلام بر ولى خدا و دوست او

اَلسَّلامُ عَلى خَلیلِ اللَّهِ وَ نَجیبِهِ
سلام بر خلیل خدا و بنده نجیب او

اَلسَّلامُ عَلى صَفِىِّ اللَّهِ وَابْنِ صَفِیِّهِ
سلام بر بنده برگزیده خدا و فرزند برگزیده‌اش

اَلسَّلامُ عَلىَ الْحُسَیْنِ الْمَظْلُومِ الشَّهیدِ
سلام بر حسین مظلوم و شهید

اَلسَّلامُ على اَسیرِ الْکُرُباتِ وَ قَتیلِ الْعَبَراتِ
سلام بر آن بزرگوارى که به گرفتاری‌ها اسیر بود و کشته اشکِ روان گردید

اَللّهُمَّ اِنّى اَشْهَدُ اَنَّهُ وَلِیُّکَ وَابْنُ وَلِیِّکَ وَ صَفِیُّکَ وَابْنُ صَفِیِّکَ الْفاَّئِزُ
خدایا من به راستى گواهى دهم که آن حضرت ولىّ (و نماینده) تو و فرزند ولىّ تو بود و برگزیده‌ات و فرزند برگزیده‌ات بود که کامیاب شد

بِکَرامَتِکَ اَکْرَمْتَهُ بِالشَّهادَةِ وَ حَبَوْتَهُ بِالسَّعادَةِ وَاَجْتَبَیْتَهُ بِطیبِ الْوِلادَةِ
به بزرگداشت تو، گرامی اش کردى به وسیله شهادت و مخصوصش داشتى به سعادت و برگزیدى او را به پاکزادى

 وَ جَعَلْتَهُ سَیِّداً مِنَ السّادَةِ وَ قآئِداً مِنَ الْقادَةِ وَ ذآئِداً مِنْ الْذادَةِ
و قرارش دادى یکى از آقایان (بزرگ) و از رهروان پیشرو و یکى از کسانى که از حق دفاع کردند

وَاَعْطَیْتَهُ مَواریثَ الاْنْبِیاَّءِ وَ جَعَلْتَهُ حُجَّةً عَلى خَلْقِکَ مِنَ الاْوْصِیاَّءِ
و میراث‌ پیمبران را به او دادى و از اوصیایى که حجت تو بر خلقت هستند قرارش دادى

فَاَعْذَرَ فىِ الدُّعآءِ وَ مَنَحَ النُّصْحَ وَ بَذَلَ مُهْجَتَهُ فیکَ
او نیز در دعوت مردم جاى عذر و بهانه‌اى (براى کسى) نگذارد و بی‌دریغ خیرخواهى کرد و جان خود را در راه تو داد

لِیَسْتَنْقِذَ عِبادَکَ مِنَ الْجَهالَةِ وَ حَیْرَةِ الضَّلالَةِ وَ قَدْ تَوازَرَ عَلَیْهِ مَنْ غَرَّتْهُ الدُّنْیا وَ باعَ حَظَّهُ بِالاْرْذَلِ الاْدْنى
تا برهاند بندگانت را از (گرداب) جهالت و نادانى و سرگردانى (در وادى) گمراهى و چنان شد که همدست شدند بر علیه آن حضرت کسانى که دنیا فریبشان داد.

وَ شَرى آخِرَتَهُ بِالثَّمَنِ الاْوْکَسِ وَ تَغَطْرَسَ وَ تَرَدّى فى هَواهُ
و فروختند بهره (کامل و سعادت خود را) به بهاى پست ناچیزى و بداد آخرتش را در مقابل بهایى اندک و بى مقدار و بزرگى کردند و خود را در چاه هوا و هوس سرنگون کردند

وَاَسْخَطَکَ وَاَسْخَطَ نَبِیَّکَ
و تو و پیامبرت را به خشم آوردند

وَ اَطاعَ مِنْ عِبادِکَ اَهْلَ الشِّقاقِ وَالنِّفاقِ وَ حَمَلَةَ الاْوْزارِ
و پیروى کردند از میان بندگانت آنانى را که اهل دو دستگى و نفاق بودند و کسانى را که بارهاى سنگین گناه به دوش مى‌کشیدند

الْمُسْتَوْجِبینَ النّارَ فَجاهَدَهُمْ فیکَ صابِراً مُحْتَسِباً حَتّى سُفِکَ فى طاعَتِکَ دَمُهُ وَاسْتُبیحَ حَریمُهُ
و بدین جهت مستوجب دوزخ گشته بودند آن حضرت (که چنان دید) با شکیبایى و پاداش جویى با آنها جهاد کرد تا خونش در راه پیروى تو ریخت و حریم مقدسش شکسته شد

اَللّهُمَّ فَالْعَنْهُمْ لَعْناً وَبیلاً وَ عَذِّبْهُمْ عَذاباً اَلیماً
خدایا آنان را لعنت کن به لعنتى وبال دار و عذابشان کن به عذابى دردناک

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ رَسُولِ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ سَیِّدِ الاْوْصِیاَّءِ
سلام بر تو اى فرزند رسول خدا، سلام بر تو اى فرزند آقاى اوصیاء

اَشْهَدُ اَنَّکَ اَمینُ اللهِ وَابْنُ اَمینِهِ عِشْتَ سَعیداً وَ مَضَیْتَ
گواهى دهم که به راستى تو امانتدار خدا و فرزند امانت‌‌دار اویى سعادتمند زیستى و ستوده از دنیا رفتى

حَمیداً وَ مُتَّ فَقیداً مَظْلُوماً شَهیداً وَ اَشْهَدُ اَنَّ اللَّهَ مُنْجِزٌ ما وَعَدَکَ
و گمگشته و ستمدیده و شهید درگذشتى و نیز گواهى دهم که خدا به راستى وفا کند بدان وعده‌اى که به تو داده،

وَ مُهْلِکٌ مَنْ خَذَلَکَ وَ مُعَذِّبٌ مَنْ قَتَلَکَ وَ اَشْهَدُ اَنَّکَ وَفَیْتَ بِعَهْدِاللهِ
و به هلاکت رساند هر که را که دست از یاری ات برداشت و عذاب کند کسى که تو را کشت و گواهی دهم که تو به خوبى وفا کردى به عهد خدا،

وَ جاهَدْتَ فى سَبیلِهِ حَتّى اَتیکَ الْیَقینُ فَلَعَنَ اللهُ مَنْ قَتَلَکَ
و جهاد کردى در راه او تا مرگت فرا رسید خدا لعنت کند کسى که تو را کشت

 وَ لَعَنَ اللهُ مَنْ ظَلَمَکَ وَ لَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً سَمِعَتْ بِذلِکَ فَرَضِیَتْ بِهِ
و خدا لعنت کند کسى که به تو ستم کرد و خدا لعنت کند مردمى که شنیدند جریان کشتن و ستم تو را و بدان راضى بودند،

اَللّهُمَّ اِنّى اُشْهِدُکَ اَنّى وَلِىُّ لِمَنْ والاهُ وَ عَدُوُّ لِمَنْ عاداهُ بِاَبى اَنْتَ وَ اُمّى یَابْنَ رَسُولِ اللَّهِ
خدایا من تو را گواه مى‌گیرم که من دوست دارم هر که او را دوست دارد و دشمنم با هر که او را دشمن دارد پدرم و مادرم به فدایت اى فرزند رسول خدا.

اَشْهَدُ اَنَّکَ کُنْتَ نُوراً فىِ الاَْصْلابِ الشّامِخَةِ وَالاْرْحامِ الْمُطَهَّرَةِ
 گواهى دهم که تو به راستى نورى بودى در پشت پدرانى بلند مرتبه و رحم‌هایى پاکیزه

لَمْ تُنَجِّسْکَ الْجاهِلِیَّةُ بِاَنْجاسِها وَ لَمْ تُلْبِسْکَ الْمُدْلَهِمّاتُ مِنْ ثِیابِها
که آلوده‌ات نکرد اوضاع زمان جاهلیت به آلودگی‌هایش و در برت نکرد از لباس‌هاى چرکینش

وَ اَشْهَدُ اَنَّکَ مِنْ دَعاَّئِمِ الدّینِ وَ اَرْکانِ الْمُسْلِمینَ وَ مَعْقِلِ الْمُؤْمِنینَ
و گواهى دهم که به راستى تو از پایه‌هاى دین و ستون‌هاى محکم مسلمانان و پناهگاه مردمان با ایمان هستی

 وَ اَشْهَدُ اَنَّکَ الاْمامُ الْبَرُّ التَّقِىُّ الرَّضِىُّ الزَّکِىُّ الْهادِى الْمَهْدِىُّ،
و گواهى دهم که تو به راستى پیشواى نیکوکار با تقوا و پسندیده و پاکیزه و راهنماى راه یافته‌اى

وَ اَشْهَدُ اَنَّ الاْئِمَّةَ مِنْ وُلْدِکَ کَلِمَةُ التَّقْوى وَ اَعْلامُ الْهُدى
و گواهى دهم که همانا امامان از فرزندانت روح و حقیقت تقوا و نشانه‌هاى هدایت

وَالْعُرْوَةُ الْوُثْقى وَالْحُجَّةُ على اَهْلِ الدُّنْیا وَ اَشْهَدُ اَنّى بِکُمْ مُؤْمِنٌ
و رشته‌هاى محکم (حق و فضیلت) و حجت‌هایى بر مردم دنیا هستند و گواهى دهم که من به شما ایمان دارم

 وَ بِاِیابِکُمْ مُوقِنٌ بِشَرایِعِ دینى وَ خَواتیمِ عَمَلى وَ قَلْبى لِقَلْبِکُمْ سِلْمٌ
و به بازگشتتان یقین دارم با قوانین دینم و عواقب کردارم و دلم تسلیم دل شما است

وَ اَمْرى لاِمْرِکُمْ مُتَّبِعٌ وَ نُصْرَتى لَکُمْ مُعَدَّةٌ حَتّى یَاْذَنَ اللَّهُ لَکُمْ
و کارم پیرو کار شما است و یاری ام برایتان آماده است تا آن که خدا در ظهورتان اجازه دهد

فَمَعَکُمْ مَعَکُمْ لامَعَ عَدُوِّکُمْ صَلَواتُ اللهِ عَلَیْکُمْ وَ على اَرْواحِکُمْ
پس با شمایم نه با دشمنان شما، درودهاى خدا بر شما و بر روان‌هاى شما

وَ اَجْسادِکُمْ وَ شاهِدِکُمْ وَ غاَّئِبِکُمْ وَ ظاهِرِکُمْ وَ باطِنِکُمْ
و پیکرهایتان و حاضرتان و غایبتان و آشکارتان و نهانتان،

آمینَ رَبَّ الْعالَمینَ.
آمین اى پروردگار جهانیان.


پی‌نوشت:

منبع:  "خبرگزاری مهر"

قالب وبلاگ